محمد خزائلى
94
شرح بوستان ( فارسى )
من آنم كه اسبان شه پرورم * به خدمت بدين مرغزار اندرم ملك را ( 1 ) دل رفته آمد به جاى * بخنديد و گفت : نكوهيده راى ( 2 ) ، ترا ياورى كرد فرخ سروش ( 3 ) * و گرنه زه ، آورده بودم به گوش نگهبان مرعى ( 4 ) بخنديد و گفت ، * نصيحت ز منعم نبايد نهفت نه تدبير محمود و راى نكوست * كه دشمن نداند شهنشه ز دوست چنانست در مهترى شرط زيست ، * كه هر كهترى را بدانى كه كيست مرا بارها در حضر ( 5 ) ديدهاى * ز خيل و چراگاه پرسيدهاى كنونت به مهر آمدم پيشباز * نميدانيم از بدانديش باز ( 6 ) توانم من اى نامور شهريار * كه اسبى برون آرم از صد هزار مرا گلهبانى به عقل است و راى * تو هم گلهء خويشتن را ، بپاى ( 7 ) در آن تخت و ملك از خلل غم بود ، * كه تدبير شاه از شبان كم بود تو كى بشنوى نالهء دادخواه ، * به كيوان ( 8 ) برت كلهء ( 9 ) خوابگاه ! . . . . . . . . . .